قهوه تلخ و قلب یخی

Spoiler Alert
اگر این سریالها رو ندیده‌اید این مطلب رو نخونید تا داستان برای شما لو نرود.


دو سریال قهوه تلخ و قلب یخی رو نگاه می‌کنم و هردوشون رو دوست دارم، چند نکته تو این سریالها دیدم که در اینجا اشاره می‌کنم:


گاف سریال قهوه تلخ

در قسمت حدود 15 سریال، وقتی مستشار الملک مشغول کار با لپ تاپ بود باطری لپ تاپ تموم شد.
چند قسمت بعد مستشار چمدون خودش رو پس گرفت و بعد دیدیم که مشکل باطری لپ تاپش حل شده و داره کار می‌کنه!
با کدوم برق باطریش رو شارژ کرد؟ اونم تو دوره‌ی ما قبل قاجار!!
(حالا چون سریال کمدی هست ما بیخیال این گاف می‌شیم)


گاف سریال قلب یخی

در قسمت 6، صحنه قتل زن بچه‌ی جناب عکاس باشی، می‌بینیم که جنازه‌ی بچه کنار چهارچوب درب افتاده و سرش کاملن به چهارچوب فلزی درب چسبیده.
چند دقیقه بعد می‌بینیم که وکلای مدافع دارن از صحنه‌ی جنایت بازدید می‌کنن، در اینجا می‌بینیم که خطکشی دور جنازه‌ی بچه یه متر به سمت چپ رفته و کنج دیوار قرار گرفته و جای جنازه‌ی بچه در صحنه‌ی قبلی یه گلدون چپه شده قرار گرفته!!
(سریال جدی هست و ما عمرن بیخیال این گاف نمی‌شیم)

سکانس مزخرف در سریال قلب یخی

در قسمت 8 می‌بینیم که اعضای تیم نفوذی خودجوش، تو کافه دور هم نشستن و دارن راجع به موضوعی صحبت می‌کنن که نمی‌دونم چه اسمی رو باید روش گذاشت.
این سکانس که به نظر من مزخرفترین سکانس این سریال تا این لحظه هست مخلوطی است از انواع اشارات (و تنها اشارات) به انواع نظریه‌های توطئه، نشانه‌شناسی و فراماسونری منقول در کتابهای دن براون (Dan Brown)، نظریه‌های مکانیک کوانتومی، جهان و ذهنیت کوانتومی و نیز اسامی متفکران و نظریه پردازان مختلف که به صورت بلغور از دهن بازیگران بیرون می‌ریزه بدون اینکه ربط هر کدوم از مباحث مطروحه به ماجرا (و به هم) معلوم باشه! و همه‌ی اینا رو هم ظرف دو دقیقه می‌ریزن بیرون، انگاری که نویسنده بخواد یه فهرست از مطالبی که قبلن مطالعه کرده اعلام کنه.
اونوقت تکلیف بیننده‌ای که راجع این مباحث چیزی نشنیده چیه؟ آها! بعله! این بیننده لابد کف می‌کنه! و فکر کنم هدف این سکانس هم کف کردن بیننده باشه، بنابراین می‌تونیم اسم این سکانس رو سکانس گرمابه بذاریم.


و کلام آخر:

1-    تا پونزده سال پیش وقتی کسی می‌خواست بگه خیلی حالیشه یه کتاب کلفت (ترجیهن انگلیسی) می‌زد زیر بغلش و تو خیابون راه می‌رفت و بقیه با دیدن این کتاب می‌گفتن بابا این یارو دیگه آخرشه (حالا موضوع کتاب هر چی بود طرف می‌شد آخر همون موضوع، مثلن اگر کتاب Borland Pascal بود یا کتاب Novel Network فکر می‌کردن طرف خدای اونه).
    البته از ده سال قبل به این طرف - شکر خدا - قضیه به کل مالیده شد.
    سکانس فوق منو یاد قضیه کتاب دست گرفتن انداخت، منتها ما به جای دیدن کتاب اسمش رو می‌شنویم.

2-    به یارو گفتن حرفهای بزرگ بزن.
    گفت: پیل، شتر، گاو، زرافه... .
    سکانس فوق هم همینطوریه، همه حرفهای بزرگ می‌زنن ولی ...!

/ 0 نظر / 2 بازدید